آخرین آرزوی مهندس...
"اینجا ایران است، قانون نوشته شده برای اجرا که نیست!"
بخشی از دیالوگ "رضا کیانیان" در سریال "یک مشت پرعقاب"
از فراز وفرود همه کشمکش های اصلاح طلبان برای آبرو بخشیدن به آنچه که به نام "انتخابات" قرار است در 24 اسفند برگزار شود، در خراسان جنوبی، یک نام از تیررس بند 1 و 3 "عدم التزام عملی به اسلام" و "عدم وفاداری به ولایت مطلقه فقیه" مصون ماند:
"مهندس محمد دیمه ور"
اما شب 14 اسفند که قرار بود آخرین لیست مشمول "رافت اسلامی" هم برای تائید صلاحیت برای آمدن به گود انتخابات اعلام شود، نام یک نفر در کل کشور به طرز اعجاب آوری خط خورد:
"مهندس محمد دیمه ور"
تجربه آشنایی من با مهندس دیمه ور تجربه چندانی نیست، حتی در همین مدت اندک هم پیش آمده، هنگامیکه در جلسات حزب مخالفتی با نظرات هم داشته ایم و ایشان درجواب من نظراتشان را رک و صریح اعلام می کردند، آن روز ایشان را در جایگاه آموزگاریشان میدیدم که نوآموزانی مثل من را الفبای سیاست و مدیریت می آموختند ودیشب هم هنگامیکه خبر رد صلاحیتشان را شنیدم نه تنها باز هم چیزی از آن شان آموزگاریشان در نظرم کاسته نشد که گفته سعدی رسیدم:
"کفر چومنی گزاف و آسان نبود
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
در دهر چومن یکی و آنهم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود..."
ساعت حدود 10/5 شب بود، هر کس مشغول کاری، یکی در کمیته اش نظر میداد، یکی مقاله می نوشت، یکی با میهمانانش به دیدار مهندس می آمد، دیگری برنامه سفر فردا را تدارک می دید، دیگری با تلفن بلند بلند حرف میزد، چشمان "فرج زاده" از شدت کار و طراحی با کامپیوتر قرمز بود، آن یکی شعارها وبرنامه های تبلیغاتی را تهیه کرده بود، آن یکی گوشه ای در فکر بود. و... بود، همه چیز بود، مثل آزادی که بود، مثل شادی که بود، مثل حرمت انسان که بود، مثل "خاتمی" که بود، اما دیگر نیست، هیچ چیز نیست، همه چیز به سادگی تکه ای کاغذ از و جوهری بر آن نیست شد،
به قول احمد شاملو:
آه اگر آزادی سرودی می خواند، کوچک
همچون گلوگاه یکی قناری
هیچ کجا دیواری فروریخته برجای نمی ماند....
در اتاق تبلیغات مشغول جمع کردن آخرین صفحه نشریه بودیم که مهندس آمد، جمعی دیگر نیز همراهش، مضطرب بود، کمتر تاحالا اضطراب مهندس را دیده بودم، سخنی گفت ورفت ده دقیقه ای بر نگذشته بود که کسی وارد شد وکوتاه گفت:"مهندس را رد کردند!"
قسم خورد، چند بار تکرار کرد، نگران شدیم، از اتاق بیرون دویدیم، نصف جمعیت دور مهندس بودند واو روی مبل افتاده بود، گویی روح نداشت، در دل همه، چیزی خراب شده بود، چیزی شبیه "امید"...از میان سرها سرک کشیدم، درست بود، صدای مهندس بود:"آخر مگر میشود که شورای نگهبان خودش نظرش را بخورد، چطور می شود یکبار تائید کندو دوباره رد کند."
حلا میفهمیدم وقتی جنتی میگوید تائید صلاحیت ها بیشتر از حد نصاب بود، یعنی چه! مهندس هم رد شد تا دیگر وقتی پیچ رادیو را باز میکند پشتش نلرزد...
خدایا چه شرم عجیبی بر پیشانیم نشسته، عرق سردی بود وقتی یک لحظه فکر میکردم همین آدم هفته به هفته پشت تریبون نماز جمعه می خواند:"اوصیکم به تقوالله ونظم امرکم" توصیه می کنم شما و خودم!!! را به تقوای الهی و نظم در امور...
خدایا علی (ع) حتی در سرزمین شیعیانش هم چه غریب است...
چه غربتی بالاتر از آنکه کلام منزه و زلالش از دهان اینان خارج می شود...
شاید اهل کوفه شده ایم!
یک لحظه فقط جمعیتی را دیدم که از کنار چشمانم به سمت فرمانداری رفتند تا صحت خبر رابجویند به خود که آمدم همان جمعیت رادیدم، با دکتر دست دادم، کمی دست دکتر را نگه داشتم تا بپرسم درست بود؟
بله متاسفانه ...
تمام ستاد ملتهب بود، گویی همه در آنجا عزیزی را از دست داده بودند، باورش سخت بود، یعنی به همین سادگی می شود با حیثیت و آبروی یک مومن بازی کرد؟
مومنی که به فرموده پیامبر(ص) حرمتش از کعبه والاتر است
می شود چنین ساده صدها امید وآرزوی مردمی سختکوش و زجردیده را به باد فنا داد و بر جمعیتی چنین پرشور خاکستر یاس و نفرت پاشید؟
این هم تازیانه دیگری بر پیکر آزادی...
هوشنگ ابتهاج چه زیبا می گوید:"که هر تازیانه ای که فرود می آید خط خونی میجهد و این نیمه جان نحیف تر و نحیف تر، رخ زرد می کند!"
معلمانی را دیدم که مانده بودند، چگونه می شود به فرزندان این وطن درس آزادگی و شرف داد؟
چگونه میل به جوانه زدن،روئیدن و میوه دادن را به شاگردانی بیاموزند که معلمشان را به چنین برخوردی می بینند؟
نکند باز به جایی برسیم که مانند امام که می گفت:"یاران من در گهواره ها هستند" یاران آزادگی وتوسعه وسربلندی ایران هم اینک در گهواره ها باشند؟
همه در اتاق بزرگ جمع شدیم، همهمه نشستن جمعیت هنوز وجود داشت که دکتر با صدای بلند گفت:"برای شادی روح عدالت و شرافت الفاتحه اخلاص مع الصلوات" همه صلوات فرستادند ومهندس دیمه ور با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کرد، از نامه تائید صلاحیتش توسط شورای نگهبان گفت واز نامه ردش در همان شورا به فاصله تنها چند روز!به دستش رسانده اند. با کمال تواضع وفروتنی از همه همکاران و دوستانش که در این چند روز به ستادش آمده اند سپاسگذاری کرد، حتی از همسایه هایی که تردد بسیار ماشینها موجب مزاحمت شده بود که همسایه ای کلامش را برید:"خواهش می کنم محله فرهنگیان است ومتعلق به خودتان"
در این چند شب از دوستانش شنیده بودم که صبوری بسیاری به خرج میدهد و کمتر اهل گله گذاری است، آن شب هم که همه در بغضی تلخ و سوزناک مانده بودند لبخندی به لب داشت و کوچکترین ناملایمتی یا درشت گویی نکرد، از کوره در نرفت، به زمین و زمان فحش نداد، بی تفاوت هم نبود، به لودگی و تمسخر هم نیافتاد، یک معلم کامل بود ویک فرهنگی شریف، وبر همه آنچه باور داشت استوار ماند، از پشت خنده هایش میشد حالا بار همه خستگی های سالهای جبهه و جنگ را دید، حالا میشد از شانه های نحیفش که بیماری پنهانش را فریاد میزد فهمید که وقتی از تعدادی تازه به دوران رسیده که حتی حکم شاگرد تنبل و بازیگوش ته کلاسش را هم نداشته اند، بشنود که "به اسلام اعتقاد عملی ندارد و به ولایت وفادار نیست" کوله بار همه خستگی سالها بر سرش چگونه خراب میشود و اوکه می خواست صبورانه به گفته شریعتی حتی حسرت یک آه را بر دلشان بگذارد، چه گدازه ای باید در جانت شعله کش باشد.
"از اینکه ما و امثال ما بسوزند و فداشوند باکی نیست، مگر پیشتر از ما، بزرگتران ازما، فدای این نظام و انقلاب نشدند، اما درد آنجاست که افرادی می آیند و انقلاب را فدا می کنند، ارزش ها را قربانی می کنند و به اصالت یک نظام ضربه می زنند"
این ها آخرین سخنان مهندس در حلقه دوستانش بود
سپس دکتر آقاابراهیمی به نمایندگی از جمع سخن گفت آخر او هم با این احساس بیگانه نبود، او هم شرنگ بهتان ونفرت را چشیده بود، او هم رد صلاحیت شده بود، او هم معلم بود، اوهم جانباز صبور وبی توقع جنگ بود، او هم بر دلفریب ترین و وسوسه انگیزترین دانشگاههای کانادا و زندگی در قلب اروپا پشت پا زده بود و حتی بر دلواپسی های حاصل از دوری از خانواده و پدری بیمار فائق آمده بود تا در این دیار کویر زده چشمه ای پر آب و حاصلخیز باشد، از سختی راه گفت، از حضور بی مزد ومنت جمع قدر دانی کرد و زحمات و تلاشهای مهندس را ارج نهاد، از آیت الله توسلی که با دیدن این روزها دق کرد گفت و از امیدواری به روزهایی گفت که یاران اصیل و سربازان بی ادعای انقلاب به صحنه آیند، مطمئنم که از چهره ها خوانده بود که اگر کمی بیشتر ادامه دهد بغض چند نفری به اشک خواهد نشست و پس از پایان سخنانش از جمع خواست تا برای سلامتی مهندس دست بزنند، سالن با صدای ممتد و طولانی دست زدن های حضار می لرزید و هر دوی این بزرگواران به هم می نگریستند،
ما جوانان چه نعمت های بزرگی داریم...
مهندس حاجی زاده که حقیقتا سرد و گرم سیاست از سالها پیش او را به یک "چریک" تبدیل کرده بود، در پایان از آخرین تصمیم گیری ائتلاف گفت واین رفتار غیر اخلاقی و بی نظیر و غیر قانونی را نتیجه استیصال جناح حاکم در برابر انسجام ستاد ائتلاف اصلاح طلبان دانست .
در خداحافظی با اواز صبوری، سعه صدرو تلاشش برای سر پا نگه داشتن ائتلاف نوپا تشکر کردم، چه این روزها از نزدیک دیده بودم چگونه با اعضای ستاد و با چنگ و دندان همه توانش را گذاشته تا ائتلاف از هم نپاشد، دور نخورد، کاندیدای تحمیلی نداشته باد و در عین حال به مصوبات وفادار بماند.
حامد پسرش که از دوستان خوب ماست بارها گفته بود که بابا شب ها ساعت 2/5و3 به خانه می آید و آن شب مهندس چنان خسته بود که از حامد که با ما بیرون بود خواسته بود هر وقت شب که قرار است بیاید، در نزند!
کمی برایمان از لابی های پشت پرده گفت و کمی از مشکلات را باز کرد،
آه که حرفهای مهندس چه شنیدنی است...
با خداحافظی از جمعیت به خانه آمدیم، شب، هنگام خواب، بنا به عادت، که رویدادهای روزم را مرور می کردم صحبت های مهندس در گوشم تکرار میشد: هیچ ملجاء و پناهگاهی برای شکایت بردن ندارم و جز به آستان پاک الهی سر شکایت و دلگشایی نخواهم سپرد، به یاد می آوردم که هنوز با چه اصراری به مرادش امام وفادار بود و می گفت که شیوه و رفتار اینان نام و نشانی از امام ندارد و حاضر است آنچه را هم که دارد از آبرو و اندیشه و جانش راهم در طبق اخلاص چون گذشته برای راه مهجور مانده امام فدا کند.
شب به سر رسید و حجت بر همگان آشکار گشت.
آن شب مهندس تا سپیده صبح تنها به یک آرزو خواهد اندیشید، او هرگز آرزو نخواهد کرد که ایکاش رد شدنش اشتباه باشد و هرگز نخواهد خواست که ایکاش به صحنه رقابت برگردد حتی به مخیله اش هم راه نخواهد داد که ایکاش بر صندلی لجن رنگ! مجلس تکیه زند، اما مطمئن هستم، آرزو خواهد کرد، ایکاش همان سال 60 که فرماندهی گردان جنگی را برعهده داشت، در همان منطقه جنگ زده زیر آوار باروت و خون در همان شهر غریب چون دیگر همرزمانش "شهید" می شد و این روزها را به چشم نمی دید، ایکاش غریبانه و بی آنکه کسی بفهمد دور از خانواده و دور از زادگاهش جام شیرین شهادت را سر می کشید تا در زادگاهش در کنار دوستان و خانواده اش ودر کنار شاگردانی چو من، بی صلاحیتش نمی خواندند و بر مسلمانیش شک نمی رزیدند.
آری سوگند می خورم به قلم، همان که خدا بدان سوگند خورد و همان که تنها سلاح و تنها پناهگاه معلمانی چون دیمه ور و آقا ابراهیمی است
که اینان هرگز نخواهند خواست یکی در میان 290 نفر نماینده مجلس رستاخیزی آینده باشند.معلم ساده پوش وتازه رد صلاحیت شده ما فقط آرزو خواهد کرد که یکی در کنار دوست صمیمی شهیدش "رحیمی" باشد.
مهندس عزیزتو در ستاد تنها نبودی، در این آرزو هم تنها نیستید!
سپیده زده است مهندس،س سجاده پهن کن...
"غیر المغضوب الیهم ولا الضالین...."